این خانه ی نو راضی ام نمی کند؛ گویا سزای نا سپاسی من است. به هوای جای راحت تری آمدم اینجا.اما مشکلاتم افزون شد؛ از جمله این که صاحب این خانه اجازه نمی دهد اظهار لطف دوستانی که گاها سری می زنند و هرچه دل تنگ شان گفت، می نویسند؛ به سیاق عادت ملاحظه کاری ام، دست نوازشی روی سرشان بکشم.این جا رسم بلاگفا به راه نیست که بتوان کامنت دوستان را تا بشود پاستوریزه کرد!
شاید حق با دوستان و صاحب خانه باشد که این کار را دور از شان دنیای مجازی می پندارند؛ اما،من هنوز یاد نگرفته ام در دنیای مجازی – آن طور که بعضی ها آن را معنا می کنند - زندگی کنم. چون تشنگی و گرسنگی را احساس می کنم؛ سرما و گرما را درک می کنم؛ چیز های واقعی را با دو چشم سر می بینم، و با گوش هایم می شنوم. مخلص کلام این که زندگی در دنیای مجازی را فارغ از دنیای واقعی و قوانین آن و بگیر و ببندهایش نمی فهمم. به نظرم دنیای مجازی بیشتر به یک سفینه می ماند که رکاب می دهد تا با سفربا آن، بتوانی مافوق دنیای واقعی را تجربه کنی؛ تا خودت و این دنیای واقعی را گسترش دهی؛ و مگر ما چه می خواهیم از این لعبت سحرانگیز!؟
دیگر این که، دوستان خرده می گیرند که کار را بر ما دشوار کرده ای؛ و من نیز برای دوستان بلاگفایی که در کرمان تعداد شان کم نیست دل تنگ می شوم. از پست های جدیدشان، مثل سابق به سرعت با خبر نمی شوم؛ و شیرینی نغز هایی که می نگارند دیر به دیر به من می رسد. به همین خاطر، گفتم تا دیر نشده عطای این خانه ی نو را به لقایش ببخشم؛ که از قدیم گفته اند اجاره نشینی خوش نشینی است؛ هرچند که اجاره هم نمی پردازیم!
بنابراین، با عرض پوزش، لطف فرموده واز این پس روی همان آدرس قدیمی بنده کلیک بفرمایید؛ سپاسگزارم از بردباری شما.
شاید حق با دوستان و صاحب خانه باشد که این کار را دور از شان دنیای مجازی می پندارند؛ اما،من هنوز یاد نگرفته ام در دنیای مجازی – آن طور که بعضی ها آن را معنا می کنند - زندگی کنم. چون تشنگی و گرسنگی را احساس می کنم؛ سرما و گرما را درک می کنم؛ چیز های واقعی را با دو چشم سر می بینم، و با گوش هایم می شنوم. مخلص کلام این که زندگی در دنیای مجازی را فارغ از دنیای واقعی و قوانین آن و بگیر و ببندهایش نمی فهمم. به نظرم دنیای مجازی بیشتر به یک سفینه می ماند که رکاب می دهد تا با سفربا آن، بتوانی مافوق دنیای واقعی را تجربه کنی؛ تا خودت و این دنیای واقعی را گسترش دهی؛ و مگر ما چه می خواهیم از این لعبت سحرانگیز!؟
دیگر این که، دوستان خرده می گیرند که کار را بر ما دشوار کرده ای؛ و من نیز برای دوستان بلاگفایی که در کرمان تعداد شان کم نیست دل تنگ می شوم. از پست های جدیدشان، مثل سابق به سرعت با خبر نمی شوم؛ و شیرینی نغز هایی که می نگارند دیر به دیر به من می رسد. به همین خاطر، گفتم تا دیر نشده عطای این خانه ی نو را به لقایش ببخشم؛ که از قدیم گفته اند اجاره نشینی خوش نشینی است؛ هرچند که اجاره هم نمی پردازیم!
بنابراین، با عرض پوزش، لطف فرموده واز این پس روی همان آدرس قدیمی بنده کلیک بفرمایید؛ سپاسگزارم از بردباری شما.
